شدن
  
 
 
تیر 1385
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            
 
آرشیو

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 29 اسفند ماه سال 1382
وحشیانه زیستن
 یعنی پذیرش !!! وقتی مرگ رو باور کنی ، اون وقت حس می کنی که این لحظه ، لحظه ی آخره ، اون رو با تمام وجود زندگی می کنی چون عاشق زندگی هستی ، اگر عاشق زندگی باشی و مرگ رو دوست نداشته باشی ، غصه می خوری !!! حسرت می خوری به لحظه های رفته !! و آه می کشی..
اگه مرگ رو دوست داشته باشی و زندگی رو نخواهی ، لحظه ها رو از دست می دهی ، خودت رو می کشی تا به آینده برسی !!! این جوری مرگ رو زندگی می کنی ----- مثل رفتارهای خود تخریبی ، اعتیاد و ......... ------
اما اگر مرگ و زندگی رو با هم دوست داشته باشی ،  زندگی رو زندگی می کنی و در مرگ می میری ، ------------ چی شد ؟؟؟ ----------------
فکرشو بکن !! این آخرین باری که می آی اینجا................
پذیرش این جفتهای متضاد به تمامی ، بدون ارجحیت یکی بر دیگری را   وحشیانه  زیستن است  و شرط لازم برای شدن  .وحشی وارد بازی می شه ، و می دونه آخر بازی هر چیزی می تونه باشه و می پذیره ...
 باید وحشی باشی تا بتونی مرگ و زندگی رو بپذیری ، در اینجا و اکنون جاری باشی  و ضربه هات رو   یک بار برای همیشه بزنی  !!
زندگی دهشتناکه و ناچاری که جسور باشی تا زیر هجوم سایه ها خرد نشوی و نترسی از این که در لحظه به تمامی حضور داشته باشی ........
من می دانم زندگی هیچستان است ، نه اوجی و نه قله ای ..... با این همه ،این هیچستان جایی است ، آری  ، من دیوانه ام ، جنون را اختیار کرده ام.... زندگی را به تمامی زندگی می کنم  ....... 
تو هم 
         زندگی  را به تمامی زندگی کن !!!

 
جمعه 29 اسفند ماه سال 1382
مرگ زمستان

این روزها از سال نو می گویند ، از سالی که نیومده ... اما سالی که گذشت ، چی ؟ 
این ۳۶۵ روز گذشته ، هر لحظه اش یک رنگ بود ، خاکستری ، سیاه ، آبی ، زرد ، قرمز ، سبز..... عشق و مرگ و جدایی ...... هنوز تا سال نو خیلی مونذه ...... چندین هزار تانیه ..... همیشه لحظه ها را از دست می دهیم ، یا آن قدر دیر می رسیم که بیات می شوند ، و یا خام خام گاز می زنیم و نجویده فرو می دهیم ، ........ این چنین لحظه ها را از دست می دهیم  !! 
عاشق زندگی ام ، با این حال می دانم این زندگی بر هیچ استوار است و همین هیچ است که دوستش دارم ، در این هیچستان و حتی پشت این هیچستان هم جایی نیست ، غایتی نیست ، غایتها مدتهاست که مدفون شده اند و من بی غایتی را دوست دارم ، دیگر به دنبال زمین محکم و استوار دلیل ها  نیستم تا زندگی کنم ، بر روی ابرها راه می روم و نمی ترسم از هجوم این همه باد که شاید مرا با خود به دوردستهایی ناشناس ببرند ، همان جا که هندسه ی اقلیدسی به کارم نمی آید ،این مختصات ساده و خط و نطقه ها را دوست نمی دارم ، از این علت و معلول های یک سویه ملولم ! حجم می خواهم و چرخه های بی انتها ....  
زندگی در کنار مرگ معنا دارد ....مرگ لحظه ها ، مرگ آدمها ...... مرگ زمستان ...... مرگ من !!!

آگاهی درباره ی مرگ بر عمق و معنای زندگی می افزاید ، چرا که مرگ پدیده ای بیگانه نیست ، در ذات زندگی مرگ نهفته است ، و به گفته ی هایدگر ، هستی انسان آغشته ی نیستی است ........


 
پنجشنبه 28 اسفند ماه سال 1382
قصه های خنگول و منگول
اولی فکر می کنه دومی دوستش داره ، اولی دوست داره دوست داشته بشه ، وقتی به دوست داشته شدن فکر می کنه ، دلش قیلی ویلی می ره ، اولی دومی رو دوست داره ، چون فکر می کنه دومی دوستش داره !!!
دومی ، اولی رو دوست داره چون فکر می کنه اولی دوستش داره ، اون عاشق دوست داشته شدنه ،
........
بی نهایت لحظه ی بعد
اولی ، دومی رو دوست داره ، براش مهم نیست دومی دوستش داشته باشه یا نه ، اون دوست داره ،دوست داشته باشه !!
دومی ، اولی رو دوست داره ، اصلا هم فرقی نمی کنه اولی دوستش داره یا نه ،....

اولی و دومی همدیگر رو دوست دارن ..... دوست دارن دوست داشته باشن ، و البته گاهی هم دوست دارن دوست داشته بشن !!!*
 
درهیاهوی سرانگشتان نوازشت جنبیدم
و در ابر چشمانت خفتم
تو بشارت میلاد و مرگی
در سکون امکان محض وجود
 
اقتباسی از کتاب نانوشته ی  <قصه های خنگول و منگول> بخش دوم <میلاد و مرگ  در هیاهوی نگاه > نوشته ی خنگولی و منگولی


   1      2      3      4      5      6      7      8    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 83736


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها