شدن
  
 
 
تیر 1385
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            
 
آرشیو

مجموعه فیلمها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 5 اسفند ماه سال 1382
من و دغدغه ها م

این روزها اتاقم پر کاغذه ….. کاغذهایی درهم و برهم مثل ذهن خودم …..کاغذهایی پر از خطوط کج ومعوج ….. این روزها ، اگه بیای تو اتاقم ، تویه انبوه کاغذا گم می شی …. مثل خودم که تو دغدغه هام گم شدم …..


 
یکشنبه 3 اسفند ماه سال 1382
عاشق مرداب

همیشه برای دیگری زندگی می کرد…. هیچ وقت فکر نکرده بود ، خودش چی دوست داره ، چی می خواد…. دیگری همه چیزش بود … گرچه ، دیگری رو دوست نداشت ….. خودش اینو می دونست ، بهتر از هر کس دیگه ای …. خودخواه تر از اون بود که دیگری رو دوست داشته باشه …… دیگری بود تا  به خودش ثابت کنه که اون هم هست …. از خودگذشتگی ها ، مهربانی ها همه برای خودش بود …. خودش رو در قالب دیگری می دید ….. دیگری  وسیله بود ، وسیله ای برای ابراز وجود اون …. و بدون دیگری … نه فقط یه روز که یه لحظه هم نمی تونست ادامه بده  ….. اما دیگری ها مثل ماهی لیز می خوردند و می رفتند ...  این مرداب دوست نداشتند  ….. یه روزی ، دل از دیگری ها شست .....به عاشق ها رو آورد .....یه قفس ساخت با یه قناری ….یه  قفس طلایی و یه قناری زرد ….اسمش رو گذاشت عشق …. عاشق ها یکی یکی می اومدند تو قفس ….. اون می دونست که قفس هم یه مردابه …… اما عاشق ها همین مرداب می خواستند …..  

اسیر عشقت نمی شم
قناری آوازه خونت نمی شم 
  قفس بسته   نمی خوام 
پرنده ی پر شیکسته  نمی خوام 
 شاهین شکاری ام  
آسمون پرواز و می خوام
من ، تو رو می خوام
اسب پرنده رو می خوام 


 
شنبه 2 اسفند ماه سال 1382
سکوتی سرشار در غار

امروز رفتیم غار یخ مراد . غاری نه چندان صعب العبور با بستری یخی ….سرد و تاریک …. همه چیز شاید به گوری می ماند …..از هر پیچی که می گذری ، شدنی را تجربه می کنی ….. در یک لحظه از گروه جا می مانی ….چراغ قوه ات خاموش می شود و تو می مانی ……هیچ نمی توانی کنی ، اندکی بی هیچ روشنی سینه خیز به پیش می روی ….اما ، سنگهای یخی امان نمی دهند ….می نشینی بر جایی که نمی دانی کجاست ….شال گردن پشمی ات را به هم می زنی تا شاید جرقه ای ، کور سویی بیابی…..کافی نیست …..می خواهی شعری بخوانی …اما انگار ذهن هم منجمد شده …..…تقلا بیهوده است ….تن به تاریکی می دهی …... سکوت لب می گشاید و تو خاموش می شوی …..

در هزار توی تاریکی
من همسفر تنهایی خویش شدم
سکوت بود و سکوت
و صدای قطره ها از دیوار سکوت عبور می کردند
و هیچ جیز ، هیچ چیز سکوت را نمی شکست
حتی صدای ترنم تو !!
تاریکی بود و تاریکی
و رقص سایه های اوهام بر دیوار های سنگی
سایه هایی مملو از ابهام
و در این ابهام من بودم و هزار من دیگر
تو بودی و نشخوار یاد تو
و تنها در یک لحظه
من بودم و تو نبودی ، تو بودی و من نبودم
زمان در قندیلهای یخی منجمد شد
هیاهوی درون به آرامشی ابدی پیوست
و سرانجام ،سایه ها رنگ باختند
نور بود و نور
سکوت بود و سکوت
و من در خویش زاده شدم
به هیات ما !

این که نوشتم شعر نیست ، فقط یه .........

 


<<    1      2      3      4      5      6      7      8    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 89303


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها