شدن
  
 
 
تیر 1385
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            
 
آرشیو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 31 فروردین ماه سال 1383
بهترین / بدترین موقع

درست در بدترین موقع ممکن ، بلاگ اسکای گم می شه ... و البته در بهترین موقع دوباره پیدا می شه .... اون وقت درست در همین بهترین موقع .... در بدترین موقع ممکن تلفن من قطع می شه . وب لاگم پیدا شده اما من گم شدم ......


 
سه شنبه 18 فروردین ماه سال 1383
من چهل ساله شدم

بیست سال پیش ، آن زمان که دنیای بزرگسالان را فتح کردم ،  سودای جنگ داشتم با سرنوشت خویش . جهان میدان مبارزه بود و سرنوشت حریفی قدر . سالها گذشت و من یک سر مبارزه کردم با هر آنچه پیش آمد . چه جنایتها که نکردم و چه شکنجه ها که بر خویش روا نکردم تا بگویم نمی خواهم این طور باشد . گمان می کردم که باید جنگید که هیچ چیز خوشایند من نیست که اگر باشد ساده ام و کودن و انگار کودن نژادی پست تر از انسان بود .....
 
قطار نق نق کنان از پیچ و خمها می گذشت .... از سفری طولانی باز می گشتم .... در راه به همه چیز اندیشیده بودم ... به سالهای رفته و سالهایی که هنوز نیامده بودند .... به هندسه ی بی منطق کودکی ، به دنیای بی شرط و شروط ممکن ها ......به بیست سال پیش ، سالهای مبارزه برای مبارزه ....... به سالهای دور آینده .....نزدیک خط پایان که از پی عمری مبارزه ، خسته و تنها  بر اوج موفقیتها  به دنبال تکیه گاهی می گردم و هیچ نمی یابم ....  به دنیایی تنگ و نمور که دوستش ندارم چرا که  ناتمام مانده ام ..... 
غرق در افکار خویش بودم که ناگهان فریادی در گوشم پیچید .... < مرا به خویش بازگردان > سرم را با ترس به سمت صدا بازگرداندم ..... نگاهش بی حالت بود و صورتش رنگ پریده .... نمی توانستم نگاه از چشمانش بردارم .... این چهره را می شناختم .... 

قطار
هم خسته بود مثل من اما.... از رفتن باز نمی ایستاد .... <هنوز فرصت هست > ..... صدایش هم می شناختم .... با خویش زمزمه کردم ..... برای چه ؟؟؟ ..... فریاد زد < این پرسش ها را از خود دور کن > < زندگی کن برای زندگی > ...... باز هم با صدایی چون نجوا  پاسخش دادم :از همین رو رنج سفر به گذشته ها را بر خویش هموار کرده ام و اکنون بی حاصل به آینده سفر می کنم تا شاید ...... < مبارزه را رها کن > ...... < سرنوشتت را دوست بدار >  ........ انگار از دنیایی بی زمان و لامکان می آمد ..... دور بود اما آشنا ....

قطار به ایستگاه بازگشت ابدی رسیده بود ..... پیاده شدم در همین جا و  در آسمانی کبود بادباک من  در پی سرنوشت سرخوشانه بازی می کرد به روی ابرها ..... دیگر از طوفان نمی ترسید .... طوفان هم یار سرنوشت بود .....  


 
دوشنبه 17 فروردین ماه سال 1383
م ر ی م قاط زده !!!

روز اول که وارد دانشگاه شدم ، دل من پر بود از آرزوهایی رنگارنگ ، پر از تکاپو و جنبش ، نه از این که به دانشگاه اومدم و دانشجو شدم ، نه از این که شاخ کنکور رو شکستم که اصلا شاخی نبود ، قرار بر این بود که درس بخونی و قبول بشی ، من هم درس می خوندم و قبول شدم ، اما چرا دانشگاه ، بخشی از اون سرنوشت بود ، اما دوست نداشتم برم سراغ مهندسی ، رفتم ، خوندم ، اما ادامه ندادم  . می خواستم ، انسان ، سرزمین ناشناخته ها را  بشناسم ، کشفش کنم ، بسازمش . و چه خیالهای خامی که این همه رو در دانشگاه می جستم . و چه هوس لجام گسیخته ای که سودای ادامه ی تحصیل و دکترا را هم در سر دارم . چرا ؟؟؟ برای این که از این رالی مدرک ها عقب نمانم ، شاید ... شاید جرات عقب ماندن ندارم . شاید جرات باختن ندارم ......
اما ، مگر تا به امروز کم باخته ام ، شاید در برابر دیگری و دیگری ها پیروز بوده ام و هیچ کس ، هیچ وقت نفهمیده که من باخته ام . چه چیز را ؟؟؟ من آرزوهایم را باختم و رویاهایم را . چه آنزمان که می خواستم جهانی را دگرگون کنم ..... .و چه آن روزهایی که خوش خیالانه دوستت می داشتم ..... من این همه را به تو باختم . به تو که می خواستی عروسک خیمه شب باز نباشی ، اما نخهای من عروسک در دستان تو بود .شعارت را یادم هست ، واقعی بودن .... اما نه .... واقعی بودن قصه ی دیگری است ...... کارگردان اصلی قدرت است  ......و تو چه بی پروا همه چیز و همه کس را برای فتح قله های  قدرت  به بازی می گیری .....

مرا چه شده است ..... دوباره این مالیخولیا به سراغم آمده .... مالیخولیا !! دست از سرم بردار ! ..... چرا این گونه بر خویش می تازم ...... این دیوانگی ....... من دیوانه شدم یا شاید هم بودم .....هذیان می گویم ..... تب دارم شاید هم باردارم .... و این همه زایمان های مغزی است  .... باز وهم برم داشته ...مگر من نیچه ام !!! چه می گویم .......نیچه ؟! کی بود ؟؟ اسمش را شنیده ام ..... چه فرقی می کند ...... من دیوانه ام !!!

آرزویی ندارم .... دیگر نمی خواهم برنده باشم یا  بازنده ..... نمی خواهم جهانی را تغییر دهم که اگر ناجی خودم باشم کافی است ..... نمی خواهم واقعی باشم و با دشمنان خیالی بجنگم .... دشمن من ترس است ..... ترسی موهوم !! اما همان قدر واقعی که باورش دارم .......
باز هم مرغ دلم ، در این قفس نمی گنجد ..... می دانم پرهای ققنوس مالیخولیای من کجا آتش گرفته !! می دانم دردم چیست .... می شناسمش درد را .... کجا جویم درمانش را .....


   1      2      3      4      5    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 83746


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها