| |
| چهارشنبه 31 تیر ماه سال 1383 |
| ولادت |
|
مرا لمس کن تا بشکفم و در خشکسال وجودم خوشه ی شوق بروید …
مرا لمس کن تا از زنی یخین به جویبارهای جنون بدل شوم و از غبار کاه به غبار ستــاره …
مرا لمس کن تا آن حادثه ی شگفت رخ نماید و زن منجمد ذوب شود تا دیگر بار بروید پرنده ی سپید دریایی که در مدارهای تو در پرواز است . ------------------------------------------------------------------------------- ادامه دارد
|
|
| |
| دوشنبه 29 تیر ماه سال 1383 |
| خشم وسیله ای -۴ |
|
در ادامه چندین بار که علی کوره پایش به کلانتری کشیده شد ، یاد گرفت که بیمار روانی هر جرمی که مرتکب شود ، تبرئه خواهد شد . گاهی اوقات از پشت میله های سبز بیمارستان به بیماران نگاه می کرد و زیر لب می گفت ای کاش جای آنها بودم . با این همه ، مهربان تر از آن بود که امید مادر را ناامید کند . آن روز هم تصمیم گرفته بود تا هر طور شده کاری بیابد و به قول مادر ، سر به راه شود . اما ،پس از ساعتها گشتن و نیافتن ، ناامید راه خانه پی گرفت . در راه به بستنی فروشی کنار چهارراه رفت و سفارش بستنی داد . می خواست از مغازه بیرون بیاید که صاحب مغازه تقاضای پول کرد ، علی کوره به اندیشه افتاد که حالا بهترین موقع است . دیگر حوصله ی این شبکه ی ارتباطات پیچیده و سر و کله زدن ها را نداشت . انگار که این سوی میله های جایی برای او نیست . گمان کرد که آخر خط او مجرمی بیش نخواهد بود پس چه بهتر که دیوانه باشد و به جای زندان به بیمارستان رود . در همین لحظه ، داد و فریادی راه انداخت و مغازه را بهم ریخت و صاحب مغازه را تا دم در بهشت روانه کرد . کمی دوید اما انگیزه ای برای فرار نداشت ، همان جا ایستاد تا مامورها بیایند . حالا ، آن آینده ی مبهم و تارک مثل روز برایش روشن بود ……. روز دادگاه فرا رسید ، اندکی می ترسید که دیوانه ی خوبی نباشد ، اما ، می دانست که فقط کافی است خلاف تمام آن قواعد و قوانین عمل کند ، همین کافی بود تا از فردا در آن سوی میله ها از دار دنیا آزاد شود . او می دانست که ماندن و تسلیم نشدن در این شبکه سخت تر از خروجش است . علی کوره به خوبی نقشش را بازی کرد و در پایان با لبخندی پیروزی خود را جشن گرفت .
|
|
| |
| شنبه 27 تیر ماه سال 1383 |
| خشم و جنون |
|
در ادامه اما ، پسرک کم کم از دیوارهای کوچک خانه و محله پا به دنیای بیرون نهاد ؛ دنیای بزرگسالان . شبکه ی اجتماعی پیچیده ای بر مبنای ارتباطات . منطق این مردمان زبان بود و حرف زدن ، از این رو پسرک از هیچ چیز سر در نمی آورد . منطق او خشونت بود و دعواکردن . این مردمان گرچه زبان خشونت را نمی دانستند اما آنها هم مثل مادر ناتوان تر از آن بودند که تاب تحمل داشته باشند و تسلیم نشوند . پس از مدتی ، پسرک گمان کرد که خشونت در اینجا هم زبان برتر است . اما ، این شبکه پیچیده تر از آن بود که به این سادگی تن به خشونت دهد . این شهر شلوغ ، گر چه به ظاهر بی در و پیکر می نمود اما ، قواعدی داشت سخت و نامنعطف. که به حکم سرپیچی اش برچسی نثارت می شد ، بیمار روانی و دیوانه. ادامه دارد |
|