| |
| شنبه 30 آبان ماه سال 1383 |
| اصولا برای بودن باید با دیگری و دیگران بود ! |
| ... اگر سیلاب راه را بر ما ببندد
مسیر بی انتهای آن را جابجا خواهیم کرد
اگر کوههای « سیرا» راه را بر ما بند آورند
آروارة آتشفشانهای نگاهدارنده
جبال «کوردیرس» را خرد خواهیم کرد
و دشت جولانگاه سپیده دم خواهد بود ...
زندگی این گونه است ... به گاه سختی ، تلخ و به گاه شادی ، شیرین.زندگی می گذرد چون رود ،بی امان و خروشان...آری ، همه چیز در گذر است ، رنج و راحت می گذرد.... و در این گذر ، تنها خاطره ها به جا می مانند ،خاطره ی لحظه های یگانگی و پیوستگی...لحظه هایی که مرز میان رفتن و ماندن به باریکی تار مویی است . آنچه مرا به سرزمین تو می کشاند و رفتن را دشوار و ناممکن می کند ، حضور یگانه ی تو در توالی موج هاست،حضوری همچون هجوم ناگهانی ترانه .این حضور شفاف توست که مرا به تو بازمی گرداند . و من اینجا در کنار تو هستم ، با نگاهی زلال و چشمانی آینه گون که حضور ،ما٬ را تکرار می کنند!
|
|
| |
| شنبه 23 آبان ماه سال 1383 |
| خلای آدمها |
| دلم می خواهد در خلا باشم و هیچ آدمی دور و برم نباشد .
دلم می خواهد اندکی زمان بایستد یا من بایستم تا بفهمم بر من چه می گذرد .-موتور تحلیل و ادراکم از زمانه عقب افتاده است و مغزم هنگ کرده !-
دوباره آن حس ناخوشایند به سراغم آمده . خود را دوست نمی دارم ! حتی شاید تو را هم .....اما انگار تو از این قاعده ی دوست نداشتن مستثنی شده ای !شاید هم می ترسم که بگویم .......
همیشه هوای ابری را دوست داشتم . دلم می خواست همراه باد بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه اما امروز این ابرها بر من سنگینی می کنند . چشمهای من به جای ابرهای سیاه می بارد ....
دلم من گرفته زینجا و هوس سفر دارم اما همسفری نیست ...
از این همه شلوغی ، از رفت و آمد آدمها ....از همه ی اینها خسته ام ...این حس جماعت گریزی ام دوباره سربرآورده و چه سخت است مهار آن ...وقتی مجبور به آمدو رفت با ادمها می شوم انگار همه چیز بر من فشار می آورد . دوست دارم به خلوت خویش بگریزم ....
دلم می خواهد در خلا باشم . در خلا ی آدمها........
|
|
| |
| شنبه 16 آبان ماه سال 1383 |
| من کجا بودم ؟ من که هستم ؟ |
| دوست نازنینی می گوید ، ماهنامه می نویسی ؟
شاید این طولانی ترین غیبت من در طول تاریخ کوتاه وبلاگ نویسی بود. گه گاه که بین نوشتن ها فاصله ای می افتاد ، مشغله ی کار و دانشگاه علت اصلی اش بود .
گر چه نه همیشه اما معمولا تغییراتی کوچک و جزیی را تجربه می کردم . تغییراتی که گاه دست زمانه بر تو اجبار می کرد و گاه من بر زمانه فشار می آوردم تا آنچنان پیش رود که من می خواهم . اما این بار ، این الاکلنگ من و زمانه پایان یافته بود . هر دو با هم به سوی خواستی نشانه رفتیم که بسیار دور می نمود و سخت . اما ، به یاری او که این روزها حضور توانمندش را بیش از هر زمانی احساس می کنم ، چرخ روزگار را شکار کردیم .
آری ، این بار ، قصه ی شدن آنچنان با شتاب پیش رفت که مجالی برای ثبتش نماند . انگار که در سراشیبی جاده ی شدن از خوابی برخاسته ام ، تازه می فهمم که در گذشته ی نه چندان دور دوسال پیش چه قدر من از من دور بوده . انگار که مسخ شده بودم ...... مسخ قدرتی پوچ ! اعتماد به نفس ، آرامش و تمام خویشتن را از یاد برده بودم . گاه گمان می کردم که موجودی ضعیف و ناتوان بوده و هستم و خواهم ماند . موجودی زشت ،ناتوان و کودن !! و این همه یادگار رابطه های بیمار و پاتولوژیکی بود که نمی توان وجودشان را د اجتماع بیمارمان انکارش کرد . از خلال آن روزهای سخت ، روزهایی که موج اضطراب و آشوب در من فوران می زد ، بسیار به خود اندیشیدم ،حاصل اندیشیدن ها و تجربه های تلخ ، من شدم !
م ر ی می که اینجا می خوانیدش . شاید همه ی من نباشد ، اما آنچه می نویسم ، از داستانها تا دست نوشته های کوتاه و بلند ، دغدغه ها و پرسشهایی است که ذهنم را بیش از پیش به خود مشغول می کند . و محوری ترین دغدغه و بنیادی ترینش ، تبیین رفتارهای انسان و شناخت این موچود ناشناختنی است تا شاید به طبع خود را نیز بشناسم و البته هر بار که بیشتر به پرسشها می اندیشم ، پاسخهای کمتری می یابم .
چرا اینها را اینجا می نویسم ؟ شاید در فرصتی دیگر این سوال را پاسخ دهم . چرا که پاسخ آن به تایید این فرضیه ام بستگی دارد ، که اساسی ترین بخش زندگی انسان ، ارتباطات است و معنای زندگی هر کس هر چه باشد از یک سو در فردیت فرد ریشه دارد و از سویی به شبکه ی اجتماعی اش پیوند می خورد . هر آدمی برای معنا بخشی به زندگی اش نیاز به این شکبه دارد !!..... |
|