| |
| شنبه 8 اسفند ماه سال 1383 |
| از مجازی تا واقعی! |
لحظه ی عجیبی بود ، با این کلمه ی سه حرفی ، در حضور همگان اعلام کردم که توانایی و آمادگی تعهد دادن را دارم ...تعهد به همراهی و هم نوردی، تعهد به پذیرش تو آنگونه که هستی ، تعهد به گذشتن از مرزهای من ، تلاش برای رسیدن به مرزهای تو و فرارفتن از تمامی مرزها و بندها و در یک کلام متعهد شدم به تلاش برای رسیدن به اصل تمامی نیروها ، پیوستگی ! به هر تقدیر ، در فضایی از هلهله و شادی ، دست در دست یاران ابدی که با جشمان شفافشان بدرقه مان می کردند ، با قدمهایی استوار ، در زادروز تخستین شدنش ، شدنی دیگرگونه را آغاز کردیم ....
و اما ، از نخستین روزهایی که تصمیم گرفتیم تا قصه ی ما را رقم بزنیم تا لحظه ی موعود ، راهی طولانی را پیمودیم از دره های دهشتناک تردیدها عبور کردیم ، در گردنه ها گرفتار شدیم و در دامنه ها سرگردان ….. اگر راهنمایی و همراهی یاران همیشه رهنوردمان نبود ، پیمودن این راه ناممکن می نمود . از این رو ، سپاس فراوان از آنانکه بی دریغ یاریمان کردند تا بتوانیم ، این مسیر صعب العبور را پشت سر گذاریم و قله هایی بلندتر را نشانه رویم .
امید که بتوانیم ،همراهی ایشان را ارج نهیم !
|
|
| |
| پنجشنبه 6 اسفند ماه سال 1383 |
|
چند دوربین فیلمبرداری و عکاسی منتظر ما بودن …..به محض ورود با استقبال گرمی روبه رو شدیم و ما را نشاندن در جایگاه ویژه ! حاج آقای خوش اخلاق ، مفاد و قوانینی را که من هیچ ازش سر در نیاوردم با حوصله ی فراوان در عرض چند دقیقه توضیح دادن و من که کاملا در بین جادر و تور سفید و شال لباسم گره خورده بودم ، فقط تونستم جلوی امضاهای بغل دستی ام رو امضا کنم ! حالا خداوند اخر و عاقبت ما را به خیر کند که چشم بسته پشت سرهم امضا کردیم!!این نکته هم بد نیست که بگویم راستش من امضای به خصوصی ندارم و تقریبا از اون دوازده سیزده تا امضا هیچ کدوم شبیه هم نشد!! بعد از امضاها ، به اتاق دیگری که شبیه اتاق تولد بود ، فراخوانده شدیم ، در اتاق مزبور که از وسایل گرمایی بری بود ، روبه روی آینه و شمعدانها نشستیم و نمی دانم بعد از چند بار گل چیدن و گلاب آوردن و کادو گرفتن ، بالاخره بغل دستی ام با یه نیشگون آبدار تقلب رسوند که لحظه ی موعود فرا رسیده و من در حالیکه از سرما ، دندانهایم بهم می خورد ،درست مثل پیرزنها با صدایی لرزان ، بله را گفتم!
(ادامه دارد)
|
|
| |
| سه شنبه 4 اسفند ماه سال 1383 |
| جمعه:شانزدهم دی ماه سنه هزار و سیصد و هشتاد و سه |
با عجله از خواب بیدار شدم . لباسها و وسایل لازم رو شب قبل آماده کرده بودم .صبحانه هم به یه تکه نون و یه استکان چایی سرد اکتفا کردم … یه دوش گرفتم و طبق معمول با موهای خیس زدم بیرون ..با مامان راه افتادیم و تقریبا سر ساعت رسیدیم .نسبت به همیشه شلوغتر بود اما خوب ، با اعتماد نفس نشستم رویه صندلی مخصوص …از قبل وقت گرفته بودم و اصلا حوصله ی معطل شدن رو نداشتم . به هر حال ، خانوم آرایشگر ، هر بلایی که عشقش کشید ، روی سر و صورت ما پیاده کرد . دلم داشت ضعف می رفت اما به دلایل امنیتی و بنا به توصیه ی خانوم بدسلیقه ی آرایشگر ، فقط یه آب پرتقال نوشیدم و منتظر شدم تا بیان دنبالم . دیر کرده بودن ....زمین مثل صورت من ، رنگ گچ شده بود و سوز هوا انگشتها و نوک بینی رو آماج قرار می داد ! دلم شور می زد …. پشت پنجره ، انتظار می کشیدم ، تا بالاخره بوق زنان ، امدنشون رو خبر دادن ....شاخ شمشاد با یه دسته گل صورتی ، به یه جفت پا پرید بالا ...از خوشحالی نمی دونست چی کار کنه ، تارهای سفید برفی ، از لابه لای موهای مشکی اش ، صورتش رو قاب گرفته بود ..... با تردید ، گل رو بهم داد ، فکر می کرد الان سرش غر می زنم که چرا فکر کرده دست من اندازه ی دست گوریل و گل به این بزرگی توش جا می شه !!به هر گرفتاری بود ، دسته گل رو تو دستم جا دادم و اون یکی دستم رو سپردم به خودش تا از پله های لیز که مثل سرسره شده بودن با کفش پاشنه دار ، کله پا نشم ! به سرعت سوار ماشین شدیم و رفتیم به سمت آتلیه ، اونجا هم با شتاب فراوان ، چند تا عکس سیاه و سفید رنگی انداختیم…..بگذریم که خانوم عکاس برعکس خانوم آرایشگر بسیار خوش سلیقه بود و شاید عکس های زیبایی انداخته باشه ! به هر ترتیبی بود ، این بخش سناریو روز جمعه را هم به پایان رساندیم و آمدیم خانه به دنبال گروه شاهد! خوش به حال شاخ شمشاد که با خیال نیمه راحتی ،یه ناهار نصفه نیمه خورد ، آخه من از همون دو سه قاشق هم منع شده بودم ..... بعد از ناهار و آماده شدن گروه شاهد ، رفتیم به سمت صحنه ی اصلی ماجرا !
(ادامه دارد ) |
|